جوجوی شیطون
کیانا خیلی وقته برات ننوشتم .از کارهایی که انجام میدی،از شیرین زبونی هایی که میکنی،از اذیت هایی که میکنی،از شیطنتهایه بی پایانت، از لحظه لحظه هات که با منی خوشحالم و امیدوار.
کیانای من تازگیها بینهایت شیطون شدی با اینکه خیلی دعوات میکنم و سرت داد میکشم ولی یادت باشه که من عاشقتم این دادهارو بزار پای دست تنها بودنم و غربت و ...
عروسکم تازگیها هرچی شعر برات میخونم رو سعی میکنی یاد بگیری و خودت برام میخونی و من لذت میبرم.
ساعت 10 شب بود به بابایی گفتی بریم بستنی بخریم بابا هم گفت مغازه بستست فوری رفتی اشپزخونه و رفتی بالای سطل برنج بیرون رو نگاه کردی دیدی سوپری بازه فوری اومدی به بابا گفتی مغازه بازه و بابا دیگه نتونست در مقابل تو چیزی بگه رفتید بستنی خریدید.فدای تو
شیطون شدی و خونه از دست تو تمیز نیست و هرچی بهت میگم چه با تشویق چه با دادو بیداد تو اصلا گوش نمیدی .خونه رو تمیز میکنم فقط 5 دقیقه این تمیزی دوام داره بعدش میشه بازار شام.دیگه در مقابلت کم اوردم جوجوی شیطون.
با هم که میریم پیاده روی ازم میپرسی مامان پاهات درد نمیکنه ؟میگم نه دوباره میپرسی دستت درد نمیکنه؟ میگم نه بعدش میگی ولی من پاهام درد میکنه منو بغل کن!!!!!!!!!
یا بعضی وقتها هم میگی من سنگینم خسته شدم منو بغل کن!!!!!!!!!!
بیرون که میریم به همه سلام و ابراز علاقه میکنی.


جوجوی شیطون 


